ღ "تو بگو از غم تنهایی من " ღ |
|
منُ تو غُربت جا گذاشت... مسافر از کنارِ من ساکتُ بی صدا گذشت
رفت تا تو خاطرات من شاید بشه یه سرگذشت مسافری که هر قدم با منُ مثلِ سایه بود منُ تو غُربت جا گذاش، رَف با بودُ نَبود مسافِرِ خسته ی مَن، مَن از تو خسته تَر بودم تُو رفتیُ پَر کشیدی، مَن که کبوتر نبودم رفتی رسیدی آسمون، خوب می دونم قَد کشیدی امّا تو آینه ی َسَفر، چشمای خیسُ ندیدی دلم می خواد داد بزنم، نفرین بِه هر چی سَفرِه آخرِ قصّه ی سفر، این عشقِ که دربدرِ
سفر اَگِه قصّه باشه، آخرِ قصّه مُردَنِ از غصّه دل شکستنُ، به گریه دِل سِپردن ِ مسافِرِ ساده ی من، از کی فرار کردی بگو
نیستی ولی خیالِ من، نشسته با تُو روبرو فاصِله بینِ منُ تُو، دُرُستِه صد تا نَفَسِه امّا هوای ِ سبزِ تُو، پیشِ دلَم تو قَفسِه ![]()
باز ای باران ببار
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت21:34 توسط"نسترن"(¯´v´¯)" |
| صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو وبلاگ
درباره وبلاگ![]()
باشد که نه به اختیار امدیم نه با رغبت می مانیم و نه با رضایت میرویم در این گوی سر به هوا هیچ چیز مال هیچ کس نیست و هیچ تکیه گاهی نمی تواند پناهگاهی گردد می ماند ناب ترین و عمیق ترین حس زندگی یعنی دوست داشتن و دوست داشته شدن که شاید باعث فراموشی رنج عظیم بودن گردد .... نه از خاکم، نه از بادم نه در بندم، نه آزادم نه آن لیلاترین مجنون نه شیرینم نه فرهادم نه از آتش، نه از سنگم نه از رومم، نه از زنگم فقط مثل تو غمگینم فقط مثل تو دلتنگم چه غمگینم چه تنهایم نه پنهانم نه پیدایم نه آرامی به شب دارم نه امیدی به فردایم چه امیدی ... چه فردایی ... اگر خوشحال، اگر غمگین چه فرقی داره تنهایی...
نوشته هاي پيشين
|